تبليغاتX
وبلات
وبلات
سخنی از تواضع یک انسان همیشه ماندگار

برچسب‌ها: مرد
+ : نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:1 توسط :: رقیم سلاخ ::

طیب حاج رضایی

طیب حاج رضایی فرزند حسین علی متولد 1280 شمسی در میدان تره بار تهران به خرید و فروش میوه اشتغال داشت و از میدان داران مشهور سالهای 1320 تا 1324 بوده است. او با اینكه بارها در درگیریها و نزاعها شركت داشته و به زندان رفته بود اما روزنه های نور ایمان و تعالیم آسمانی در وجود او بود كه در اثر یك تحول روحی به نهضت اسلامی پیوست و از كسانی شد كه در راه امام خمینی (ره) مبارزه كرد و به شهادت رسید. در ایران سالهای قبل و طی قرنهای گذشته ، عشق به اسلام و خصوصاً سید الشهداء علیه السّلام با خون مردم عجین شده و این عشق به امام حسین علیه السّلام را ارزان از دست نمی دهند. در دوران رژیم شاهنشاهی نیز چنین بود و حتی مردمی كه به ظاهر اخلاق حسنه ای نداشتند ، روضه و گریه برسیدالشهداء را یك اصل زندگی خویش می دانستند . مرحوم طیب نیز اینگونه بود . او نور حسین علیه السّلام را در دل داشت و افتخار او خدمتگزاری در تكیه ها و حسینیه ها بود و در ایاّم عاشورای حسینی تكیه عظیمی به راه می انداخت و با دعوت از سخنرانان برجسته به سینه زنی و عزاداری برای امام حسین علیه السّلام می پرداخت.اوحتی با علماء و روحانیون نیز ارتباط داشته و در گزارشات ساواك آمده است كه وی به منزل آیت الله كاشانی رفت و آمد داشته است. در جریان 15 خرداد 1342 شهید طیب به عنوان یكی از محركین اصلی شناخته شد و شاه برای تحریف مسیر حركت مردمی 15 خرداد، از قالب دین و اسلامیت ، بسیار میكوشید كه نهضت را به صورت یك آشوب هرج و مرج طلبانه، و براساس اغراض و هدفهای مادی جلوه دهد ، به همین منظور طیب را دستگیر و روانه زندان كرد و شرط آزادی او را این موضوع قرارداد كه وی اعتراف كند برای ایجاد درگیری و تظاهرات و بوجود آوردن بلوا و كودتا ، از مرجع تقلید امام خمینی(ره) پول دریافت داشته و اقدام به اغتشاش نموده است . اما شهید طیب چنین ننگی را به دامن خود نپسندید و برسردوراهی زندگی و مرگ ، مرگ جوانمردانه و شرافتمندانه را انتخاب كرد و بارها به دوستانش گفته بود حاضر نیستم به خاطر چند صباحی بیشتر زیستن دامان مرجع تقلیدی را لكه دار سازم. سرانجام شهید طیب حاج رضایی و هم رزم شهیدش حاج اسماعیل رضایی كه با وی در میدان میوه تره بار(امین السلطان)همكار بود به اعدام محكوم شدند و حكم صادره در تاریخ 11/8/1342 به مرحله اجرا گذاشته شد . این دو شهید گرانقدر را به شهرری منتقل و شهید طیب در صحن مصلی ضلع شرقی و شهید حاج اسماعیل رضایی را در رواق شهید حاج رضایی به خاك سپردند  

+ : نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 8:45 توسط :: رقیم سلاخ ::

نگاهي به جنبش لوطي گري در ايران معاصر 

لوطي گري در دو قرن اخير در کشور ما نمود چشمگيري داشته است و در حوادث سياسي تاثير مي نهاده است. اين بدان معنا نيست که اين پديده به يکباره شکل گرفته و خاص اين دوره است، بلکه لوطي گري نيز مانند بسياري از پديده ها ريشه اي کهن دارد و شايد تاريخ آن به قبل از اسلام نيز برسد.گفته شده است که در دوره ساساني فرزندان طبقات فرودست جامعه به تقليد از فرزندان ذکور فرادستان که اسواران بودند و خود را به آئين جوانمردي آراستند رفتار آنها را در پيش گرفتند و با يکديگر جمع شدند و خود را ايار (برادران) ناميدند و اياري پيشه کردند و از درماندگان حمايت کردند. (تحفه الاخوان) پس از اسلام نيز عيار ناميده شدند که بازمانده همان سنت اياري پيش از اسلام بودند و نمونه شاخص آن يعقوب ليث صفار است. (تاريخ سيستان) به مرور زمان در حالاتشان تغييراتي به وجود آمد و دگرگون شدند. اما بسياري از خصوصيات گذشته دور را با خود حمل مي کردند.اين گروه خيل بيکاران و جوانان حاشيه شهر هاي بزرگ بودند که زورمندي بضاعتشان بود که از آن در هرج و مرج ها استفاده مي کردند و شهر را به آشوب مي کشيدند.نويسندگان دوره قاجار لوطي را به معناي نامقيد، بي باک، شرابخوار، قمارباز و کم تعقل معنا کرده اند و همچنين آنها را بخشنده، دستگير ضعفا و جوانمرد ناميده اند. (دهخدا) از اين تعاريف برمي آيد که لوطي ها نيک و بد، زشت و زيبا را توام داشته اند. در ميانشان خصوصيت دستگيري از درمانده و زورگويي هر دو وجود داشته است. آنها مرداني بودند که در برابر بيداد مي ايستادند و با مامور دولتي درگير مي شدند اما از جانب ديگر به دليل زورمندي مردم آزاري نيز از آنان سر مي زد. (کسروي، تاريخ مشروطه) در منابع دولتي قاجار، از آنها به عنوان شرور، فاسد و برهم زننده امنيت ياد شده است. لوطي ها از امتياز اجتماعي بي بهره بودند، شغل هاي کم اهميت چون طبق کشي، توت فروشي، فالوده ريزي و... از اين قبيل داشتند (خاطرات مستوفي الممالک) و نيز از راه باج خواهي و گردن کلفتي و کار هاي غيرمعمول روزگار را مي گذراندند.از نظر ظاهري لباس شان با افراد عادي تفاوت داشت. عباي نازک و ماهوت انگليسي، عرق چين و شب کلاه مخصوص داشتند. شال، گيوه تخت نازک، دستمال ابريشم کاشان، چاقو، قمه و چپق از لوازم ضروري آنها بود. کارهايشان غيرعادي بود و جنبه خودنمايي داشت. سر و وضع مهيج و محرک براي خود درست مي کردند. معمولا داراي اسم هاي ترکيبي بودند چون عبدالله بيغم، باقر بيخون، اکبر بلند، علي نيزه اي، حسن ببري، مهدي گاوکش، رمضان شاه و... نوعي گويش اختراعي داشتند که به هنگام ضرورت و زماني که مايل نبودند کسي از صحبت هايشان سردرآورد به آن گويش صحبت مي کردند. (يادداشت هاي ملک المورخين)مرکز تجمع آنها در محلات شهرها و تکيه محلات بود. معمولا تکيه به امر باباشملي که رياست آنها را داشت اداره مي شد. در محلات شهر هاي ايران تکيه هاي متعددي بود که در ايام عزاداري لوطي ها بر سر تکيه رقابت مي کردند و اين رقابت بر تجمل تکيه مي افزود و گاهي کار رقابت به زدوخورد مي انجاميد که روز ها ادامه مي يافت و به سنگربستن و تيراندازي مي کشيد. روز سيزده نيز از روز هاي شرارت آنها بود و هر ساله در اين روز جنگ راه مي انداختند. (وقايع اتفاقيه) و نيز در روز عيد قربان شتري را آذين مي بستند و دور آن جمع مي شدند و شتر را زنده زنده تکه تکه مي کردند و در اين مراسم نيز به جان يکديگر مي افتادند. (يادداشت هاي ملک المورخين)لوطي ها از خود انديشه و آرمان خاصي نداشتند، انديشه آنان بستگي داشت به اينکه به چه گروهي نزديک شوند. رنگ آنها را مي گرفتند و با ايجاد آشوب و درگيري راه را براي خواسته هاي فرد يا جريان مورد نظر باز مي کردند.لوطي ها از حکومت مقرري منظم نمي گرفتند بنابراين عامل حکومت محسوب نمي شدند اما متنفذان محلي براي رسيدن به منويات خود از آنان استفاده مي کردند. در واقع آنها به وسيله اعيان به فساد کشيده مي شدند. خاندان قوام در شيراز براي حفظ قدرت به لوطي هاي خود متکي بودند. در اواخر سلطنت فتحعلي شاه (1240 ه ق) حاجي هاشم خان از لوطي هاي محله لنبان اصفهان همراه لشکر لوطي هايش سر به شورش برآوردند و شهر را در وحشت فرو بردند. آنان روز ها از مردم اخاذي مي کردند و تحت حمايت صدراعظم و حاکم اصفهان بودند و اين دو براي تحميل خواسته هايشان به شاه بدين وسيله فشار مي آوردند. فتحعلي شاه با سپاه سنگيني عازم اصفهان شد. محله لنبان را ويران کرد و هاشم خان را کشت و اطرافيانش تار و مار شدند. (ناسخ التواريخ)پس از مرگ فتحعلي شاه (1247 ه ق) سران شهر اصفهان که بر عدم انسجام حکومت محمدشاه واقف بودند، براي تعويض حاکم اصفهان خسروخان گرجي لوطي ها را به ميدان آوردند. سرکرده لوطي ها رمضان شاه بود که پس از شورش حاکم واقعي شهر شد و به نام او سکه زده شد و لوطي ها هر يک امير محله اي شدند. او دستور داد لوطي ها به بازار حمله کنند و اموال مردم را غارت و آنها را در مسجد جمعه انبار کنند. (خاطرات ظل السلطان)او از مردم به زور ماليات مي گرفت و اگر کسي مقاومت مي کرد اموال و زن و فرزندش به يغما مي رفتند. اين شورش يک سال و نيم طول کشيد. مردم اصفهان براي شکايت راهي تهران شدند. شاه ناچار شد خود به اصفهان لشکر بکشد. لوطي ها دروازه هاي شهر را بستند، اما به دستور سيدمحمدباقر شفتي از روحانيان اصفهان ناچار دروازه شمالي را گشودند. سپاه شهر وارد شهر شد و لوطي ها را دستگير کرد. دادگاهي تشکيل شد. مردم به شکايت جمع شدند و ماجرا را شرح دادند. طي مدت شورش لوطي ها زنان را شکنجه کردند و گيسوانشان را بريدند. عده اي را کور کردند. برخي را با سر در خاک فرو کردند و دسته اي نيز به قتل رسيدند. سرانجام سران شهر آنها را به شاه تحويل دادند و محمدشاه نيز دستور داد دست و پاي آنها را بريدند. هنگام مرگ محمدشاه (1264 ه ق) بار ديگر لوطي ها شورش کردند، اين بار در يزد به دروازه هاي شهر حمله کردند و دروازه را بستند. سربازان را از بالاي برج و بارو به زير انداختند. در هر محله يک لوطي امير شد. رئيس آنها محمد نام داشت شغل او پيش از شورش شمع فروشي بود و پدرش دهليزبان کاروانسرا بود. اشرار گرد او جمع شدند. محمد ابتدا از بازرگاني سيصد تومان طلا به زور گرفت و سپس دستور غارت شهر را داد. شهر را زير فرمان گرفت و بازاريان از ترس به او هديه مي دادند. (ناسخ التواريخ، جهانگير ميرزاسپهر)چون ناصر الدين شاه (1264 ه ق) بر تخت نشست اميرکبير سپاهي عازم يزد کرد و شورش آنها را خاموش کرد. سپس دستور داد بست نشيني متوقف شود زيرا لوطي ها از بست نشيني سو»استفاده مي کردند و پس از هر ظلم و جنايتي براي در امان ماندن از مجازات در بقاع متبرکه پناه مي گرفتند. اميرکبير درباره لوطي ها و شورش هاي دائمي آنها تدابيري انديشيده بود که از شورش هاي آنها کاسته بود. امير به آنان اجازه داده بود با خود قمه حمل کنند اما گفت: «کو آن جرات که به آن دست ببرند.» (عباس اقبال، اميرکبير) در دوره اميرکبير بين امام جمعه اصفهان و امير اختلاف بروز کرد و لوطي هاي اصفهان به سرکردگي نواب احمد ميرزا صفوي (از نوادگان صفويه) شورش به راه انداختند و اميرکبير در نامه اش به لوطي بازي و آشوب اين جماعت اشاره صريح داشت و سرانجام اين شورش را از ميان برداشت. (آدميت، اميرکبير) پس از اميرکبير بار ديگر بست نشيني مورد استفاده لوطي ها قرار گرفت. در 1314 ه ق چند تن از لوطي هاي محله سيداسماعيل (بقعه) طلبه اي را کتک زدند، طلبه ديگري سرش را بيرون آورد او را نيز با قمه مجروح کردند. ضارب در بقعه سيداسماعيل متحصن شد. طلبه ها جمع شدند، سربازان و فراشان نيز رسيدند تا بستي را بيرون بکشند که حاج معصوم و مهدي گاوکش از سرکردگان لوطي هاي آن محل سر رسيدند و عده اي لوطي با قمه و قداره همراه آوردند. در امامزاده را گرفتند و به کسي اجازه تعرض به بستي را ندادند و صد نفر سرباز را فراري دادند. احدي از ترس جلو نمي رفت، طلبه زخمي و از بستي در کمال عزت پذيرايي مي شد. (سالور)در دوره ناصرالدين شاه از لوطي ها رفتار هايي در جهت خواست مردم نيز ديده شده است از جمله در تحريم تنباکو (1310-1309 ه ق) سيد عبدالله بهبهاني با اين قرارداد مخالفت کرد. سران لوطي ها مهدي گاوکش و حاج معصوم که به سيدعبدالله بهبهاني نزديک بودند سردسته مردم شدند و در ارک همراه مردم بودند. نظاميان که شليک کردند آنها دست به سنگ بردند و در و پنجره عمارت نايب السلطنه را شکستند و شورش عليه قرارداد رژي را رهبري کردند. مهدي گاوکش در محله سرپولک زندگي مي کرد و چون هوادار بهبهاني بود بي باکانه در قهوه خانه از عين الدوله بد مي گفت. سرانجام عين الدوله که با بهبهاني دشمن بود کينه اش را بر مهدي گاوکش فرود آورد. شبانه فراشان به خانه اش ريختند زنش را کتک زدند، پسرش را در حوض حياط خانه خفه کردند، اموالش را تاراج کردند و او را به زندان افکندند. (کسروي، تاريخ مشروطه)پس از آنکه محمدعليشاه به پادشاهي رسيد (1327-1325) مخالفت خود را با مشروطه آغاز کرد. او علاوه بر آنکه از ترفند هاي گوناگون براي سرکوب استفاده مي کرد به لوطي ها و داش ها نيز اجازه تعرض به مجلس و مشروطه را داد. اين گروه به سرکردگي صنيع حضرت رئيس لوطي هاي سنگلج و مقتدر نظام رئيس لوطي هاي چاله ميدان در ميدان توپخانه جمع مي شدند. روز ها به مدرسه مروي مي رفتند و در مسجد شاه جمع مي شدند و به مشروطه خواهان و سخنوران آن دشنام مي دادند. بيشتر از هر کس با ملک المتکلين و واعظ اصفهاني دشمني مي کردند. پس از آنکه در مسجد شاه زد و خورد کردند و به مسجد سپهسالار هجوم بردند و دشنام را نثار مشروطه خواهان کردند، با هياهو به در مجلس رفتند و در آن جا تيراندازي را آغاز کردند. سپس به ميدان توپخانه رفتند در آنجا چادر زدند و ديگ هاي پلو را بار گذاشتند و شعار مي دادند: «ما ديگ پلو مي خواهيم. مشروطه نمي خواهيم.» قزاق هاي حکومتي در اطرافشان گشت مي زدند اگر طلبه يا سيدي يا فکلي در آن ميان بود کتک مي خورد. هر کس کلاه ماهوت کوتاه به سر و سرداري به تن داشت فکلي و مشروطه خواه شمرده مي شد، جيبش را خالي مي کردند و آزارش مي دادند. رهگذران را به بهانه مشروطه خواه بودن لخت مي کردند. به اداره روزنامه ريختند و آنجا را تاراج کردند. از ورامين به تحريک اربابان جمعيتي حرکت کردند و به لوطي ها پيوستند. فرياد مي زدند «مجلس را خراب مي کنيم و فرش هايش را پالان الاغ مي کنيم.» در بلواي ميدان توپخانه ميرزا عنايت نامي که مبلغي پول در جيب و ساعتي طلا با زنجير طلا همراه داشت مورد هجوم لوطي هاي مستقر در توپخانه قرار گرفت. نخست پول و ساعتش ربوده شد پس از آن چشمانش را بيرون آوردند بعد او را به درختي بستند و هر يک از آن جماعت به او قداره زدند و شرحه شرحه اش کردند و اين همه را در مخالفت با مشروطيت انجام دادند. از آن پس هيچ طلبه و هيچ فردي که ظاهر مرتبي داشت جرات نمي کرد از خانه بيرون رود. تجمع ميدان توپخانه زمينه مساعدي شد براي کودتاي محمد عليشاه و به توپ بستن مجلس (1325 ه ق) و مشروطه در تهران به پايان سيد.اما در آذربايجان جنگ براي ادامه حيات مشروطه ادامه يافت. در آن شهر دو نمونه از خصائل نيک و ناشايست لوطي ها در برابر هم صف آرايي کردند. يکي در دفاع از مشروطه جانفشاني مي کرد و ديگري در هماهنگي با قزاق هاي روسي و نيرو هاي مخالف مشروطه به جنگ و خونريزي مي پرداخت.ميرهاشم دوه چي که در انتخابات مجلس اول موفق نشد به مجلس راه پيدا کند، بنابراين مخالف مشروطه شد به تبريز رفت و حاج محمد صراف نيز او را در مخالفت با مشروطيت تقويت مي کرد. لوطي ها دوه چي مخالف مشروطه و دشمن طرفداران آن شدند و شورش عليه مشروطيت را آغاز کردند. سواران قره جه داغ به آنان پيوستند رحيم خان چلپيانلو آنان را هدايت مي کرد. محلات سرخاب، ششکلان و باغميشه نيز عليه مشروطيت بودند و در بالاي مناره هاي مساجد سيد حمزه و صاحب الامر سنگر گرفته بودند و مردم را گلوله باران مي کردند. آنان با تهران و طرفداران محمد عليشاه ارتباط داشتند. (کسروي، تاريخ مشروطه)محله اميرخيز با رهبري ستارخان و باقرخان که از قديم در دليري در تبريز شهره بودند و از لوطي هاي اين محله بودند به کمک مجاهدان ويجويه در برابر سياهکاري هاي طرفداران محمد عليشاه ايستادند و جنگي طولاني را با هدايت آن دو ادامه دادند و با آنکه در محاصره کامل بودند و نان و آذوقه در محلات طرفداران مشروطه ناياب شده بود، به مبارزه عليه استبداد و کودتاي محمد عليشاه ادامه دادند و کوي اميرخيز با هدايت ستارخان يکه و تنها در برابر قواي دولتي ايستاد، در حالي که در سراسر ايران حتي همه محله هاي تبريز مشروطيت پايان يافته بود. تنها ستارخان و اميرخيز پاي فشردند و سرانجام پيروز شدند و با فتح تهران محمد عليشاه خلع شد.

+ : نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 10:26 توسط :: رقیم سلاخ ::

داستانی درباره لوطی صالح [

آغامحمد خان بعد از قتل برادرش جعفرقلی خان، لوطی صالح را در خلوت خواسته گفت بجهت مسخرگی و صحبت‌هایی که در مجالس اجزای سلطنتی زندیه و در حضور خود وکیل سرمایه و مکنت ترا می‌دانم، باید راست و بی کم و کاست بگویی و تقدیم کنی تا جان تو به سلامت بماند. لوطی صالح گفت راست میگویم و تقدیم میکنم اما خداوند در وجود تو گذشت خلقت نفرموده می‌گیری و باز جان مرا تلف میکنی پس از گرفتن مبلغ هشت هزار تومان از او روز دیگر او را خواسته گفت میباید در حق تو رفتاری شود که دیگر روی رفتن مجالس را نداشته باشی حکم شد تا بینی او را بریدند بعد از بریدن بینی چون لوطی صالح آشنا ایام گرفتاری او بود جرات کرد و گفت دیدی خداوند تعالی در وجود تو گذشت نیافریده، آغا محمد خان دستور داد آنچه از او گرفته شده بود رد کردند و به او گفت برو و به عتبات مجاور باش زیرا می‌ترسم باز از طرف من مغضوب واقع شوی و حرف تو راست شود. لوطی صالح بدون آنکه دیناری ضرر مالی تحمل کند با همان دماغ بریده و کمال تر دماغی رفت و در مشهد کاظمین تا زمان وفات مجاورت داشت.

 

به نقل از تاریخ عضدی.

+ : نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 10:24 توسط :: رقیم سلاخ ::

به سلامتی‌ اون دختری که وقتی‌ تو خیابون
یه لکسوز واسش بوق میزنه بازم سرشو

میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه 730 هم
داشته باشی‌... چرخ پراید عشقمم نیستی!!!

به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم

دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن

آمریکایی ها تو فکر اینن که کی برن مریخ...

ما ایرانی ها نهایت فکرمون اینه که کی بریم مكه!

سلامتی ماایرانیا

سلامتی پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه

یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که :

"یه برگه از کیفتون بیارید بیرون"
به سلامتیه بچه مدرسه ای ها

بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا "تومن" چون هم تو هستی توش، هم من

به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه...

سلامتي اونايي كه دوسشون داريم و نميفهمن ... آخرشم دق ميدن مارو

صلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امروز امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!

بسلامتیه اون پسری که خواست آدم بشه
ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت . . .
همیشه پای یک زن در میان است !

به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن

سلامتیه دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین.... چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم.....!

به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی.....خوابه....ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:خوب شد زنگ زدی....باید بیدار میشدم.

به سلامتي آر دي...نه به خاطر موتور پيکانش.... به خاطره اينکه تو حسرت پژو ِ ...!

سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون شن.نه مث جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون شن.

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

منبع وبلاگ:http://shokolatchoobi.blogfa.com/

+ : نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 9:17 توسط :: رقیم سلاخ ::

به سلامتیِ درخت! نه به خاطرِ میوه‌ش، به خاطرِ سایه‌ش.
به سلامتیِ دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.
به سلامتیِ دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.
به سلامتیِ سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.
به سلامتیِ همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.
به سلامتیِ نهنگ!که گنده‌لات دریاست.
به سلامتیِ ز نجیر! نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.
به سلامتیِ خیار! نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتیِ شلغم! نه به خاطر «شل»ش، به خاطر «غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی! نه به خاطر کرم‌بودنش، به خاطر خاکی‌بودنش
به سلامتیِ پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا!
به سلامتیِ  برف! که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتیِ رودخونه! که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
می‌خوریم به سلامتیِ گاو! که نمی‌گه من، می‌گه ما.
دو باره به سلامتیِ دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.
می‌خوریم به سلامتیِ اون که همیشه راستشو می‌گه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دریا! که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.
به سلامتیِ بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که یه‌تنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتیِ عقرب! که به خاری تن نمی‌ده
(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)
به سلامتیِ سرنوشت! که نمی‌شه اونو از سر نوشت.
به سلامتیِ سیم خاردار! که پشت و رو نداره

+ : نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:48 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

۱۵ خرداد یاد لوطی طیب حاج رضایی

 

 گرامی باد

 

روحش شاد

+ : نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 13:3 توسط :: رقیم سلاخ ::

روزی شعبان جعفری (شعبون بی مخ) با دار و دسته اش در یکی از میدانهای تهران معرکه گرفته بود و رجز خوانی می کرد.جمعیت دور او جمع شده بودند و نگاه می کردند.جوانی 20-30 ساله با اندامی متوسط از میان جمعیت گذشت و آمد مقابل شعبان ایستاد،میان چشمانش زل زد و یک سیلی محکم به گوش او زد!

شعبان و نوچه هایش جوان را تا جایی که می خورد کتک زدند و آش و لاشش کردند.اما......

سالها بعد خود شعبان بی مخ اعتراف کرد که از آن زمان آن شعبان سابق نبودم.مردم دیگر مثل سابق از من نمی ترسیدند! سیلی آن جوان کار من را تمام کرد!

درود بر آن جوان و درود بر آزادگی....!

+ : نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 13:45 توسط :: رقیم سلاخ ::

زغال قلیونتیم ، بكش خاكستر شیم !
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس
 
تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 
پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون كن!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پوست موز زیر پاتم ، حال میكنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم !
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخور ، فنا شیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بند كفشتیم گره بزن خفه شیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

كش شلوارتم رفیق ولم كن تا آبروتو ببرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سیگارتیم بكش تا دود شیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زنگ در خونتم هر كس تو رو بخواد باید منو بزنه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چروك لباستیم اتو بزنی هلاك شدیم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تریپ مرام : كلنگتم عمله !!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سلامی به گرمی آش رشته كه با پیازداغ روش نوشته :

“مرامت منو كشته“

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میگن نارنگی چون پوستش زود كنده میشه

پیش مرگ همه ی میوه هاست !

نارنگیتیم هلو !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

این اس ام اس رو میزنم به سلامتی همه خوبا

كه سخت مشغول شطرنج زندگی اند

و نمیدونن ما مات رفاقتشون هستیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشكر خشك و خالی از ما میكردی كه یه عمریه آوارتیم !!!
+ : نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 12:18 توسط :: رقیم سلاخ ::

 چه روزگاری شده رفقا

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است
+ : نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 9:30 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

قدیم ندیما ماه روزه که می رسید

ناشاخولا و داش مشتیا و عرق خورا

دهنشون رو آب می کشیدن و نجسی نمی خوردن...

اما سوسولای امروز حرمت حالیشون نیس!

خیلی ضایعن به مولا

زت زیاد

+ : نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:16 توسط :: رقیم سلاخ ::

فرهنگ لغت لاتي

اشتب : مخفف اشتباه
افتض: مخفف افتضاح
افقی شدن : مردن
اوت: پرت
با اتیکت: با شخصیت
باتری قلمی: لاغر مردنی
با حال: با معرفت با مرام
با دنده سنگین رفتن: عجله نداشتن آرام و با طمانینه راه رفتن
بچه راکفلر: بچه پولدار
بچه مثبت: آدم سر به راه ! (خودم)
بچه پاستوریزه: بسیار تمیز و مرتب
بروبچ: مخفف بر و بچه ها
پسی: پسر
دخی: دختر
بیلبورد: نهایت تابلو شدن
پاچه خوار :چاپلوس
دستمال : چاپلوسی!
پارازیت: اختلال مزاحمت
تگری شکوفه:حالت تهوع بالا آوردن
پایه:اهلش هست همراهی میکند
پیچ پلیسی: کشیدن ترمز و دور زدن ماشین
تابلو:انگشت نما مشهور
تریپ: قیافه سبک شیوه
تی تیش:به کسانی گفته میشود که خیلی وسواس دارند و در هر کاری خیلی حساس هستند
خبرگذاری: سخن چین
خفن:بی نقص خوب و تحسین برانگیزیابرای هر نوع اغراق به کار میرود
دور سه فرمان: کسی که خیلی مشکل دارد بسیار قاطی
کره: خیلی باحال
رادار: جاسوس
سه: مایه شرمندگی
شیرین عسل: چاپلوس بادمجان دور قاب چین
سیرابی: توهینی قدیمی از دوره برادران آب منگل
بروبکس(یافقط بکس):همان بر و بچ
نمور(نموره):جزئی کوچک کمی
نک و نال: ناله و زنجموره
بریدن:کم آوردن ناتوان شدن
فک زدن:خیلی حرف زدن ایضا چانه زدن
فنچ(فنچول):دختر کم سن و سال
هاگیرواگیر:گیر و دار شلوغی و پلوغی
قزل قورت: گرسنگی شدید
شله زرد: شل وارفته
صفاسیتی: کنایه از لذت زیاد بردن
قه ثانیه:فورا
کل کل کردن: لجبازی کردن
گیر سه پیچ: سماجت بسیار
کف و خون بالا آورد (قاطی کرد):خیلی تعجب کرد خیلی هیجان زده
آمپر چسبوند:عصبانی شد
مگسی شد: عصبانی شد
ریلیف(ریلیفش کن): آماده(آماده اش کن)
آنتن:آدم فروش خبر چین
اسگل: خل مشنگ کسی که رفتارهایش مسخره است

اسخل : همان اسگل هست + صفت خل بودن ...
یول :گیج مراجعه کنید به شاسکول
خط خطی ام: اعصابم خورد است
سیستم: هر چیز الکترونیکی که به هر وسیله ای سوار میشود
تابیل: نوعی تابلو ضایع کردن
زابیل: تابلو بودن ضایع
خالتور: موسیقی جوات
زابلو: تلفیقی از تابیل و زابیل با اشاره به ریشه کلمه
بینیم با: بگیر بنشین سر جایت بی خیال بابا این طور ها هم نیست
آژیر باش: حواست جمع باشد
کیشمیشی: در هم و بر هم قاتی
بزنگ ، بتلف: تماس بگیر تلفن کن
تیلیف: شماره تلفن تلفن
آویزون:به کسی گفته میشود که به کسی وابسته است انگل !!
بی سیمچی رو زدن: وقتی با موبایل یوهویی قطع میشه گفته میشه
نبشی دادن: سوتی دادن گاف دادن
ژولیت: مامور کلانتری
آینه بغل اتوبوس: به گوش های پهن و ایستاده و بزرگ گفته میشود

نوشته شده توسط پر
+ : نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:19 توسط :: رقیم سلاخ ::

کارت پستال

+ : نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 12:56 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

زززززت زیاد!!!

+ : نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:53 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

مرد باش

حتی اگه زنی

در زنیت خودت هم مرد باش

آقا باش

بزرگ باش

لوطی باش

+ : نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:2 توسط :: رقیم سلاخ ::

نه هر كو زن بود نامرد باشد

 

 

                                زن آن مرد است كو بي درد باشد

+ : نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:12 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

 

 

 

         

سینه ای را که به ابالفضل اجاره دادی...

 

وقتی به املاک رابینسون دوبی فروختی!!!!

 

نتیجه:محرومیت از المپیک!!!!

 

با دم شیر بازی نکن پهلوون!!

 

+ : نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:56 توسط :: رقیم سلاخ ::

+ : نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:55 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

                             به نام الله

                            اگر خداوند زيانى به تو برساند،

                   هيچ کس جز او نمى‏تواند آن را برطرف سازد!

                 و اگر خيرى به تو رساند، او بر همه چيز تواناست

+ : نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:9 توسط :: رقیم سلاخ ::

کشف قبیله‏ای ناشناخته و ابتدايي در آمازون
87/05/27
کشف قبیله‏ای ناشناخته و ابتدايي در قلب جنگلهاي آمازون

یک گروه باستانشناس موفق شد یک قبیله سرخ پوست را درمنطقه ای از جنگل های بکر آمازون کشف کند.
به گزارش البرز هواپیمای اکتشافی این گروه باستانشناس درحال عکسبرداری از جنگلهای آمازون متوجه قبیله ای میشوند که تاکنون با انسان برخورد نکرده اند.
اعضای این قبیله با حرکات متعدد هواپیما دربالای سرخود به سمت آنها نیزه وتیرپرتاب میکردند.
(مردان جنگجوي اين قبيله رنگ پوست خود را قرمز و زنان جنگجو پوست خود را سياه كرده اند).
 
این کشف که توسط متخصین تیم کشف تمدن های گمشده صورت گرفته مورد توجه جدی مقامات رسمی برزیل قرار گرفت .
یکی از متخصین این گروه می گوید: ما پروازهایی در این مناطق داشتیم، و در نهایت توانستیم از آنها، خانه هایشان و زندگی شان عکس هایی تهیه کنیم، توانستم ثابت کنیم که آنها وجود دارند.
این قبیله از هواپیما تیم کشف خود، با پرتاب نیزه و تیر و کمان استقبال کرده اند!!
دولت برزیل هم این کشف را مهم دانسته و معتقد است که این کشف قادر به اثبات موضوع مهمی شد، چرا که تاکنون فقط حدس هایی در مورد وجود این قبایل زده می شد.
طبق تخمین هنوز در حدود صد قبیله و نژاد ناشناخته در جهان وجود دارند که در حدود نیمی از آنها در جنگل های آمازون و در نزدیکی مرز برزیل و پرو بسر می برند.
متاسفانه حیات این قبایل بشدت توسط قاچاقچیان چوب مورد تهدید واقع شده است.
 
 
 
+ : نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:35 توسط :: رقیم سلاخ ::

 

 .The art of forgetting can be essential to the art of living.

 

هنر فراموش كردن برهنر زيستن مقدم است.

 

 

 .Fear itself does not exist in the world. There are only fearful thoughts.

 

ترس به خودي خود در جهان وجود ندارد. آنچه هست فقط انديشه ها ي بيم آور است.

 

 

 .A friend is a person with whom I may be sincere. Before him I may think aloud.

 

دوست كسي است كه با او احساس اخلاص داشته باشم و در برابرش بتوانم با صدايي رسا بينديشم.

 

No man is free who is not master of himself.

 

او كه بر خويشتن خويش اراده اي ندارد آزاد نيست.

 

Freedom means you are unobstructed in ruling your own life as your choose. Anything less is a form of slavery.

 

آزادي يعني اداره كردن زندگيتان به روشي كه مي پسنديد.هرنوع زندگي كمتر از اين يعني بردگي

+ : نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:30 توسط :: رقیم سلاخ ::

لسسسسسستیم...به مولا...با وفا!!

+ : نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:58 توسط :: رقیم سلاخ ::

+ : نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:56 توسط :: رقیم سلاخ ::

جان مولا هر چه هستی مرد باش

 

گــر قلندر نیستــی شبگرد باش

 

در جـهان هـمـدم اهـل درد بـاش

 

یا مبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش

 

مرد باش

 

مرد باش

 

مرد باش

+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:5 توسط :: رقیم سلاخ ::

مرد هم مردهای قدیم!!!

+ : نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط :: رقیم سلاخ ::


تازه ترين تحقيقات تاريخي نشان داده است كه باراك اوباما ايراني است.
ايتارتاس گزارش داد كه تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي بر روي اصل و نسب باراك حسين اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است. به گزارش آسوشيتدنيوز دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر ام آي تي آمريكا اعلام كرده است كه مطابق تحقيقات تيم وي، باراك حسين اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.

بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.

خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.

وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.

بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد.

همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودم.
تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.

+ : نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط :: رقیم سلاخ ::

 
پهلوان خدا قوت!


عباس هادی يكي از پيرمردهاي بالون به سمت منزل حركت مي كرد. بسياري از اطلاعات مربوط به گذشته كن را هم از او شنيديم در ميان صحبت هايش به فرهنگ و اصالت كن اشاره هاي زيادي مي كرد، او مي گفت: «خدا بيامرزد، «نايب علي خان» را يك بار طبق معمول هر سال محرم روي سقف تكيه چادر مي زديم كه مأموران رضاخان آمدند و با عصبانيت سراغ اين كار را گرفتند. نايب علي خان را كه مرد پهلواني بود، معرفي كردند. وقتي به در خانه او رفتند نايب علي خان با هيبت يك مرد گفت: «كيست كوبنده در؟!» كه بعد از باز كردن در متوجه شد، دو مأمور آمده اند و او را مؤاخذه مي كنند، «نايب علي خان» هم مي  گويد: «من كه جرئت نمي كنم ديرك چادر را بردارم اگر مي توانيد خودتان برداريد.» كه مأموران از ترس كتك خوردن فرار مي كنند.» عباس هادی هرچه مي  گويد درباره پهلواني هاي مردم قديم است او ادامه مي دهد: «من زمان كشف حجاب رضاخان يادم مي آيد كه يكي از مأموران چادر را از سر خاله من گرفت، از صداي جيغ او آقا بزرگم از خانه بيرون آمد و پس گردن مأمور را گرفت و يك كتك حسابي به او زد. پدر بزرگ من از پهلوان هاي قديم كن بود به نام فتح الله عباس هادی كه در ايران كسي پشت او را به خاك نماليده بود. پدربزرگ من از كساني بود كه ديرك چادر تكيه را به تنهايي بلند مي كرد اين در حالي بود كه همين ديرك را شش نفر به زور بلند مي كردند.»

دراینجا ذکر خاطره ای جالب خالی از لطف نیست: پهلوان فتح الله عباس هادی به همراه عده ای از اهالی از راه مالرویی که قدیما بود راهی سفر به شمال کشور شدند. در راه برگشت ،در محدوده هزار چم فعلی یکی از قاطرها یا الاغها که بارشان همه برنج بود  دچار کسالت میشود و از راه رفتن باز می ماندکه پهلوان فتح الله وقتی با این صحنه مواجه میشود آن حیوان و بارش را به تنهایی تا بالای هزار چم فعلی بدوش می کشدو جالبتر اینکه وقتی به بالا میرسند حیوان زبان بسته دارفانی را وداع می گوید و بارها را جسته و گریخته  تا تهران حمل مینماید.

+ : نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:40 توسط :: رقیم سلاخ ::

حاج

-متولد ۱۲۹۸ خورشیدی در روستای علی آباد از توابع شهرستان قوچان.

-شرکت در جشنواره های مختلف موسیقی های آیینی در کشورهای فرانسه٬هلند٬پرو٬تونس٬بلژیک٬انگلستان٬سوییس٬کلمبیا٬اکوادور٬پاناما و آمریکا.

-آخرین نفس ها :عصر روز یکشنبه ۳۰ دی ماه.

بله.درست است .کمی دیر شد.دوباره این روزمرگی نگذاشت سر وقت این پست را بنویسم.بله ۳۰ دی....اما در مورد حاج قربان ٬خنیاگر بی بدیل این سرزمین دیر نیست.باید می نوشتم...مطلب در موردش زیاد گفتند و نوشتند .درست حدس زدید .بیشتر بعد از مرگش .مثل من.بگذریم .در زیر فقط یک بخش از گفته هایش را می آورم ...افسوس....

....."تار را بزنی و نخوانی فایده ای ندارد.خواندن زبان تار را باز می کند و باعث می شود شنونده آهنگ را بفهمد......اولین سفر خارجی ام فستیوال فرانسه بود.ما در سال ۶۹ بود.آنجا ما به عنوان پدیده فستیوال شناخته شدیم.بعد از آن در سال ۷۰ اول مرداد ما را بردند فرانسه.در شهری حدودا ۸۴۰ کیلومتری جنوب پاریس.یک شهر تاریخی در کنار رود سن......آنجا که رفتیم ٬یک دنیا آدم جمع شده بودند.از همه دنیا هنرمند دعوت کرده بودند.معاون وزیر برای ما سخنرانی کرد......خلاصه بعداز شش شب که ما آنجا بودیم نوبت اجرا به ما رسید.قبل از مراسن آقای هوشیار آمد و گفت ما چند سال است می خواهیم هنر ایران را به اروپا نشان دهیم ولی آنها قبول نمی کردند.حالا خدا خواسته٬خودشان دعوتمان کرده اند.اولین گروهی که روی سن رفت ٬گروه سروذ احمدی از تربت جام بود.هر گروه فقط ۴۰ دقیقه وقت داشت.اجراها هم در فضای باز انجام می شد.خلاصه ٬آقای احمدی ۴۰ دقیقه اجرا کردند و بعد از آنها ما رفتیم.خدا شاهد است .در هیچ یک از برنامه های ما در ایران صدا درست نبود.آنجا یک هکتار زمین بود و آن همه مخاطب اما صدا کاملا درست بود.شروع که کردم قرارشد ۵ دقیقه دو تار بزنم و بعد علیرضا(پسرش)شروع کند به نواختن.من نوایی گرفتم و زدم بعد از ۴۰ دقیقه اجرای برنامه ٬حرکت کردیم که برویم.مردم هورا کشیدند.خلاصه آقای معاون آمد گفت اینها خواستند بنشینی و دوباره ساز بزنی.ما نشستیم ۴۰ دقیقه دیگر برنامه دادیم.خلاصه هر ۴۰ دقیقه ما بلند می شدیم و آنها ما را می نشاندند.دو ساعت و بیست دقیقه بعد آقای معاون آمد گفت این پیرمرد خسته شده و نا را خلاص کرد.....ما رفتیم هتل.خسته شده بودیم.یک چای خوردیم و دراز کشیدیم.ساعت یک و نیم بعد از ظهر صدای در آمد.من خوابیده بودم.علیرضا بلند شد و در را باز کرد ۳۴ نفر ریختند داخل.از لیبراسیون٬نیویورک تایمز٬بی بی سی و....ریختند داخل اتاق.از من ۲۰۰ تا عکس گرفتند.از تارم هم عکس گرفتند.فردا صبح که از هتل آمدیم بیرون ٬دیدم در صفحه اول لیبراسیون بزرگ چاپ شده.....رفتیم پاریس و برنامه ها اجرا کردیم .یک نویسنده هم از فرانسه آمد گفت دارم یک کتاب می نویسم در مورد شما به نام "نسل آخر بخشی ها"...

...."شاید فردا نباشم.چه اتفاقی خواهد افتاد؟چه کسی این میراث را برای آیندگان حفظ خواهد کرد؟دولت باید هزینه کند تا این موسیقی ثبت شود و برای نسل آینده باقی بماند.من ۳۲ قطعه و منظومه دارم که گنجایشی برابر با ۱۲۰ آلبوم دارد."

-حاجی یکانه بود.در جولای سال ۱۹۹۱ "لوموند"عکس او را روی جلدش چاپ کرده و زیر ان نوشته:"کسی که درهای بهشت را روی غرب باز کرد."و لیبراسیون هم عکسش را روی جلد چاپ کرد با این عنوان که او "گنجینه واقعی ملی"است.گنجینه واقعی ملی می گفت :"اگر عکس مرا به هر فرانسوی نشان دهید مرا می شناسد ولی از هر ۱۰۰ نفر مشهدی حتی یک نفر هم اسم نرا نشنیده است".

+ : نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:35 توسط :: رقیم سلاخ ::

پهلوان ابراهيم حلاج تفتي


پهلوان باشي دربار

 

 پهلوان ابراهيم حلاج معروف به پهلوان بزرگ يزدي متولد سال 1208 در نصرآباد پيشكوه بوده است.او كه به شغل حلاجي اشتغال داشت،در زورخانه نوروزخان يزد ورزش مي كرد و از شاگردان مرشد رستم به شمار مي رفت و تا پايان عمر هيچ پهلواني نتوانست او را مغلوب كند.لذا پس از شكست دادن پهلوان شعبان از طرف ناصرالدين شاه بازوبند پهلواني دريافت نمود.وي كه 225 سانتيمتر قد و 185 كيلو گرم وزن داشت،پس از اينكه دو بار پهلوان ابراهيم سيستاني را شكست داد به سمت پهلوان باشي دربار منصوب شد.درگذشت او نوروز 1283 در قم بوده و حكايات زيادي درباره قدرت و شيرين كاريهاي او نقل شده است

+ : نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:17 توسط :: رقیم سلاخ ::

واپسین نوشته های گابریل گارسیا مارکز...

 

نویسنده شهیر امریکای لاتین به سرطان غددلنفاوی مبتلاست

 

...این جدیدترین نوشته های اوست:

 

 

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت. قبایی ساده می پوشیدم. نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.


خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.... روی ستارگان با رویایی ون گوکی شعری بندیتی (1) را نقاشی می کردم. و صدای دلنشین سرات(2) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهایشان در جانم بخلد.

خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!

به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مر گ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.


آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ضجه ای است که در دست دارند.

دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.


من از شما بسی چیزها آموخته ام.

+ : نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:51 توسط :: رقیم سلاخ ::